سلام دوستان عزیز...خیلی وقت بود می خواستم شب غریبه رو تعطیل کنم ولی نمی تونستم...امشب دیگه برای آخرین بار می خوام چند کلمه ای رو بنویسم
...
روزگار غريبيست ای نازنين
این روزها بد جور بهم ریختم..دیگه حوصله هیچ چیز برام نمونده..زندگی برام از جهنم هم بدتره..مثل یک زندانی می مونه که دیگه نای نفس کشیدن هم ندارم..دیگه از همه نامردی ها خسته شدم...تو این دنیایه مجازی دیگه هیچ حوصله ای برای زندگی کردن با آدمهایی که فقط ظاهرشون شبیه آدمیزادن ندارم...با این وضعیت هر روز دا غون تر می شم.. تنها امیدم به اون دنیایه ابدیه که شاید از اینجا بهتر باشه
...
دوستان عزیز از همه شما ممنونم که بهم سر میزنید و اینجا رو تنها نمی زارید...ممنونم از سیمای عزیز که به امید او شب غریبه ساخته شد..از نسیم عزیز...پریسای همیشه عاشق و مهربان(رنگین کمون)..از مهدی.. ازماه کوچک..سارا و زهرای عزیز...و بقیه بچه ها...خاطرات زیبایی بود..همیشه و همه جا موفق باشین..اگه تونستم بهتون سر می زنم... برام دعا کنید
..
من از اين شهر غريب يک شبانگاه سفر خواهم کرد ؛
ميروم پاورچين. در خم هر کوچه اش ؛
بی محابا گذر خواهم کرد هرچه گويند بگويند مرا باکی نيست ؛
چون من از زمزمه شهر گذر خواهم کرد
با دو چشم گريان ! شب و تاريکی آن را سحر خواهم کرد
می روم چون که گذشتن زيباست
من از اين عالم خاکی ؛
به شبی نيمه شبی يا که سحرگاه سفر خواهم کرد
آن کس که دوست دارد ، مورد محبت نيست
آن کس که مورد محبت است ، خود دوست ندارد
آن کس که دوست دارد و مورد محبت است
يک روز دير يا زود از عشق خود جدا می شود
آدمی رنج می برد . ديگری را مي رنجاند
و از اين دو تن بدبخت تر هميشه آن کسی نيست که رنج می برد
خدا نگهدار

