شب غریبه
     
 

رومئو و ژوليت:

 

آخرين نوشته ۲۴/۳/۸۵

 
چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥

سلام دوستان عزیز...خیلی وقت بود می خواستم شب غریبه رو تعطیل کنم ولی نمی تونستم...امشب دیگه برای آخرین بار می خوام چند کلمه ای رو بنویسم...

                                                روزگار غريبيست ای نازنين

این روزها بد جور بهم ریختم..دیگه حوصله هیچ چیز برام نمونده..زندگی برام از جهنم هم بدتره..مثل یک زندانی می مونه که دیگه نای نفس کشیدن هم ندارم..دیگه از همه نامردی ها خسته شدم...تو این دنیایه مجازی دیگه هیچ حوصله ای برای زندگی کردن با آدمهایی که فقط ظاهرشون شبیه آدمیزادن ندارم...با این وضعیت هر روز دا غون تر می شم.. تنها امیدم به اون دنیایه ابدیه که شاید از اینجا بهتر باشه...

دوستان عزیز از همه شما ممنونم که بهم سر میزنید و اینجا رو تنها نمی زارید...ممنونم از سیمای عزیز که به امید او شب غریبه ساخته شد..از نسیم عزیز...پریسای همیشه عاشق و مهربان(رنگین کمون)..از مهدی.. ازماه کوچک..سارا و زهرای عزیز...و بقیه بچه ها...خاطرات زیبایی بود..همیشه و همه جا موفق باشین..اگه تونستم بهتون سر می زنم... برام دعا کنید..

من از اين شهر غريب يک شبانگاه سفر خواهم کرد ؛
 
ميروم پاورچين. در خم هر کوچه اش ؛
 
بی محابا گذر خواهم کرد هرچه گويند بگويند مرا باکی نيست ؛
 
چون من از زمزمه شهر گذر خواهم کرد
 
با دو چشم گريان ! شب و تاريکی آن را سحر خواهم کرد
 
می روم چون که گذشتن زيباست
 
من از اين عالم خاکی ؛
 
به شبی نيمه شبی يا که سحرگاه سفر خواهم کرد
 
آن کس که دوست دارد ، مورد محبت نيست

آن کس که مورد محبت است ، خود دوست ندارد

آن کس که دوست دارد و مورد محبت است

يک روز دير يا زود از عشق خود جدا می شود

آدمی رنج می برد . ديگری را مي رنجاند

و از اين دو تن بدبخت تر هميشه آن کسی نيست که رنج می برد

                                                           خدا نگهدار

                                          ای کاش هیچوقت نبودم

 
 


 

سال نو مبارک

 
چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥

سلام...

دوستان عزيز شرمنده دير آپ می کنم ولی من هم سال جديد به همه شما تبريک ميگم...

سال ۸۴ که هيچ با ما نبود.. درسته تا امروز کدوم سالی با ما ساخته که سال جديد اونطوری نشه... 

می تونم بگم نه روزگار وفا داره نه روز و شب نه خورشيد نه انسانها و نه خيلی ها...

چند روز پيش يه متنی ديدم خيلی برام جالب و زيبا بود٬ می گن سيگار خيلی با وفاست و تا آخرش با انسان می مونه ميدونيد چرا؟چون با اينکه می دونه آخرش زير پا له ميشه ولی تا آخرش ميسوزه و نابود ميشه...

البته من سيگاری هم نيستم ولی از اين متن خيلی خوشم اومد...

بگوييد بر گورم بنويسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نيافت
در زندگی احساس تنهايی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...

 
 


 

برگ از درخت خسته ميشه پاييز همش بهونس

 
پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

سلام

يادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد            نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بيراه باشد                                     خطی ننويسم که آزار دهد کسی را

يادم باشد که رزو روزگار خوش است...                   همه چيز روبه راه هستو تنهام آره

                                         دل ما دل نيست

يادمان باشد از امروز خطايی نکنيم گر چه در خود شکستيم صدايی نکنيم...

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند٬طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم...

دوستان به خدا بی و فايی نکنيد٬ با دل شکسته جدايی نکنيد يا وفا کنيد تا آخر عمر يا از اول آشنايی نکنيد...

در يکی از وبلاگها يه متنی ديدم که خيلی زيبا بود پايين می نويسم:

                         برگ از درخت خسته ميشه پاييز همش بهونس

ودرخت در جواب اين بی وفايی گفــت:

من عهد بستم با خورشيد

که بسوزم تا وقتی که می سوزد

با مهتاب که بتابم تا وقتی که ميتابد

با ابرها که ببارم تا وقتی که می بارند

و با تو که بمانم تا وقتی که می مانی

اما عهدم شکستی و نماندی

برو ای پيمان شکن

که عهد با تو اشتباه بود

چون تو نه خورشيد بودی....

نه ابــــــــر....

نه مهتـــــاب....

 

برگ از درخت خسته ميشه پاييز همش بهونس

 
 


 

دل هميشه گرفته ما...

 
پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤

سلام...امروز ديگه بدجور بغض تو گلوم گير کرده بود گفتم يه چند خطی بنويسم شايد راحتتر بشم....آخه ديگه خيلی به خدا و خودم نزديکترم...اون چيزی که می خواستم بشم کم کم شدم.اما نمی دونم ديگه دردم چيه..نمی دونم که اين بغض کی تو گلوم میشکنه..اون چيزايی که من دنبالشم نمی دونم چرا هیچ نيستند.شايد اگه بودند اينطوری نبود..شايد اگه بتونيم ۳۰يا ۴۰ سال بيشتر نتونيم زندگی کنيم اون هم اگه بشه ولی آخرش چی؟فقط تو اين فکر هستم که همه ماها  يه روز از اينجا ميريم من که لحظه شماری می کنم  ولی اونجا از اينجا بهتر ميشه؟نمی دونم چی بگم ولی دلم می خواد داد بزنم تا اوج آسمون تا ببينم يکی صدامونو می شنوه...آره انگار خدا هميشه پيشمونه و هر چيزمونه ميبينه و می شنوه...ديگه نمی دونم چی می نويسم دلم از دنيا و آدم هاش بدجور گرفته...

کاش قلبم درد تنهايی نداشت...برگ های آخر تقويم عشق حرفی از يک روز بارانی نداشت...کاش...كاشكي...

 

 
 


 

آغوش

 
سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤

با سلام... شعر  آهنگه زيبايه آغوش با صدای شادمهر عزيز

تا گرم آغوشت شدم  چه زود فراموشت شدم

تخصير تو نبود خودم باری روی دوشت شدم

کاشکی دلت بهم ميگفت نقشه قلبمو داره

هرکی زد و رفت و شکست يه روز يه جا کم مياره

موندن و سو ختن و ساختن همه يا دگاره عشقه

انتقام از تو گرفتن کار من نيست کاره عشقه

 
 


 

آهنگه محال شادمهر

 
پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤

سلام

قسمتی از شعر آهنگه محال شادمهر رو می نويسم و در پايين می تونيد ويديو کليپشو دانلود کنيد.خيلی آهنگه خوبيه من که بغض تو گلوم گير کرده تو اين هوايه بارونيه عجبشير...

دست تو تو دست من بود دلت اما جایه دیگه

تو خودت خبر نداری اما چشما ت اینو میگه

مدتی بود حس می کردم که دلت یه جا اسیره

پشت پا زدی به بختت کی واست جز من میمیره

محال

 
 


 

۱۵/۴/۱۳۶۴

 
پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤

سلام

۱۵ تير ۱۳۶۴ روز تولدم بود روزی که هيچوقت دوست نداشتم ببينمش.ای کاش هیچوقت اون روز نمی اومد و من تو اين دنيا نبودم.امروز از اينکه به سن ۲۰ سالگی ميرم هيچ دلخوشی برای روزهای بعدی ندارم و بيشتر دلم می گيره برای همين نمی خوام هيچ فکرشم بکنم.

آخه واسه چی اومديم .يکی نيست يه جواب قانع کننده برای آدم بده آخرش هم واسه چی میريم.اما تنها آرزويی که دارم و تنها دلخوشيم اينه که يه روزی از اين دنيا می ريم.

امروز تنها شعری که زمزمه می کردم اين بود...

عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری تو اين سينه نشستی هزار تا گله داری

يه روز عاشق نوری يه روزی سوت و کوری يه روز مثل حبابی يه روز سنگ صبوری

پر از شک و هراسی هميشه بی حواسی پر از حرفی و خاموش يه قصه و فراموش

پر از راز نگفته يه کوله بار بر دوش يه بی طاقت خسته به انتظار نشسته

يه روز رفيق راهی سفر پای پياده به انداره عشقی پر از حرفهای ساده

واسه روزهايه رفته سفر قصه خوبه چراغ روشن راه قسنگيه غروبه...

تولد به این تنهایی

 
 


 

 

 
دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤

زندگی زندانيست که بيشتر از زندانی زندان بان دارد

 
 


 

روزگار غريبيست

 
شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سلام

تو اين دنيای غربت آدم دلشو به چه چيز خوش کنه به اين نامردی هاش به اين بی معرفتی هاش...به چي... يکی مياد يکی ميره پس چی ميمونه.

آدم دلش به همه چی ميگيره ولی اون دنيا که يادم می افته آرومتر می شم واسه اينکه اونجا خيلی پاکتره...

اونجا آدم دردشو خودش احساس می کنه با همه تنهايی هاش.از صبح تا شب با افرادی روبرو می شيم که حيفه براشون بگيم انسانند...آدم از کی گله کنه از روز و شب يا خودش و يا اين روزگار که همه توش مثل گرگ به جون هم افتادند.

هر کی برات گريه می کنه دروغه.هر کی ميگه دوستت داره دروغ می گه. همه حرفها همه نگاهها همشون دروغ می گن...

يکی از شعرايه فريدون فروغی هميشه منو به خودم می ندازه نه يکی همه آهنگ هاش با شعراش خدا رحمتش کنه چه زجررهايی که از اين دنيا نکشيد ولی اونجايی که هست بيشتر راحته:

کوچه شهر دلم...قريه من...سال قحطی...قوزک پا...غم تنهايی...

دلم از خيلی روزها با کسی نيست تو دلم فرياد و فرياد رسی نيست

شدم اون حرضه گيا هی که گلهاش پر پره دستهای خاروخصی نيست

ديگه دل با کسی نيست ديگه فرياد رسی نيست آسمون ابری شده ديگه خار و خصی نيست

بارون از ابرا سبکتر می پره هر کسی سر به سوی خودش داره ...مثله لاک پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچکس دلمو نمی بره ... ديگه دل با کسی نيست ديگه فرياد رسی نيست...

آره ديگه دل با کسی نيست...

ای کاش هميشه شبهامون واسه خودمون بود با تنهايی هامون با اون بارونايی که می باريد

روحش شاد

 
 


 

معذرت از سيما...

 
سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سلام

از سيما به خاطر آهنگ وبلاگش معذرت می خوام که بدون اجازه برداشتم آوردم اينجا ولی به علت علاقه زيادی که من به غريبه عشق داشتم برای همين اينجا گذاشتم اميدوارم منو ببخشه.

 
 

macromediaX @ Yahoo.com

زيبا ترين قالب هاي وبلاگ در پرشين ياهو
.